ميرزا حسن حسينى فسايى
604
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
سپاه ظفرپناه اطراف قلعه را فروگرفتند و چون اوايل برج قوس بود فتح على خان پيغام فرستاد كه اگر چند روزى تأمل فرمايد ، مصلحى ريشسفيد آمده ، مصالحتى به رضاى طرفين خواهد داد و اين پيغام كنايه بود كه اين روزها برف مىبارد و اردو را پراكنده مىنمايد و نواب - وكيل بعد از شنيدن اين پيغام حكم فرمود كه چندين خانه از سنگ و گل و چوب و نى ساختند و به اندك زمانى شهرى بر گرد ارومى پرداختند . ميرزا صادق نامى تخلص ، صاحب تاريخ زنديه نوشته است « 1 » : فتح على خان افشار با ابراهيم خان بغايرى كه در اردوى اعلى به احترام توقف داشت همداستان شده بود كه نواب - وكيل را به شمشير يا تفنگ از ميان بردارد و ابراهيم خان بغايرى با بعضى از سركردگان جزء كه شهباز خان بككى « 2 » سركردهء تفنگچيان كوهمره فارس ، يكى از آنها بود و در فن تفنگاندازى او را سرآمد اهل عصر مىشمردند ، مواضعه نمود كه به تير تفنگ آن شهريار فيروزچنگ را از پا درآورد و يكى از خيرخواهان بر اين واقعه اطلاع يافته ، مراتب را به عرض رسانيد و نواب - وكيل آن جماعت را محبوس فرمود و بعد از اثبات ، ابراهيم خان بغايرى و شهباز خان بككى و ملا مطلب كربالى و ساير رفقا را كشته ، سر آنها را براى فتح على خان فرستاد و « بكك » نام طايفهاى از كوهمره شكفت است و مرحوم ميرزا محمد كلانتر در روزنامه خود نگاشته است « 3 » كه : « در شكست سنگر قراچمن تبريز ، حقير از جمله فراريان بودم و تا قزوين عنان نكشيدم كه خبر فتح وكيل را شنيدم و عود به تبريز نمودم و تمام اسباب سفرم به تاراج رفته بود باز به قرض و مساعده ، سامانى تازه فراهم آوردم و در ارومى به اردوى اعلى پيوستم و زحمت سختى از ملا مطلب كربالى بدبخت و شهباز خان بككى به من رسيد كه اين دو نفر ناكسانى بودند كه با ابراهيم بغايرى موافقت كرده ، باعث شكست شيخ على خان و ندر خان « 4 » مستحفظ سنگر شدند و نواب وكيل آنها را گرفته ، اراده كشتن داشت و من از واقعه مطلع نبودم و نظر خان « 5 » زند كه رفيق راه فرار من بود ، حضور وكيل بدگوئى از ملا مطلب نمود و حقير به نظر خان گفتم ، اين مرد از اهل فارس است چرا از او بد مىگوئى و اين گفتگو « 6 » در شبى بود كه نواب وكيل آنها را گرفته ، ارادهء كشتن داشت ، نظر خان مرا هم متهم [ به ] رفاقت آنها كرده در خدمت وكيل اصرار مىنمود و به جلال قدر الهى كه از مواضعه آنها بىخبر بودم پس لطف خدائى شامل حالم گرديد ، حضرت وكيل فرمود كه فلانى هميشه با ما هست اگر از مواضعه آنها خبرى داشت به ما مىگفت « 7 » ، چون اين وقايع در اواسط قوس اتفاق افتاد و هرچه از آسمان مىباريد همه برف بود ، استدعاى مرخصى از اردو و توقف در تبريز نمودم و حضرت وكيل مرا و
--> ( 1 ) . ر ك : گيتىگشاى ، ص 107 : ( ابراهيم خان نوبرى ) ، مجمل التواريخ ، گلستانه : ( ابراهيم بغايرى خراسانى ) ، ص 324 . ( 2 ) . در گيتىگشاى : ( نككى ) ص 107 ، اين شهباز خان را ( شهباز دنبلى ) نيز نوشتهاند . روزنامه كلانتر ، ص 60 . و مجمل - التواريخ ، گلستانه ، ص 324 . ( 3 ) . روزنامه كلانتر ، ص 60 . ( 4 ) . در متن : ( بدر خان ) . ( 5 ) . ميرزا محمد كلانتر از او با عنوان : ( نظر خان نسناس زند كه رفيق راه فرار سنگر بوديم . . . ) ياد مىكند . روزنامه كلانتر ، ص 60 . ( 6 ) . در متن : ( گفتهگو ) . ( 7 ) . روزنامه كلانتر ، ص 61 .